خداحافظ اگر دیگر باز نگشتم – نیکى فیروزکوهی بگذار بخوابم مادر! هر بار بیدار مى شوم هزاران پرنده از سینه ام کوچ مى کنند هزاران ماهى در دریای ذهنم جان مى دهند هزار ارزو در دلم ته نشین مى شود هزار حرف بر کویری لبانم ترک مى خورد هزار …
ادامه مطلبورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : “چقدر وقت دارم؟”“بیست و چهار ساعت, شاید کم تر”ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.” میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا …
ادامه مطلبآدمکش کور
آدمکش کور آدمکش کور چند سال بعد روزی که فکرش را هم نمی کنیم توی خیابان با هم روبرو می شویم. تو از روبرو می آیی. هنوز با همان پرستیژ مخصوص به خودت قدم بر می داری فقط کمی جا افتاده تر شده ای… قدم هایم آهسته تر …
ادامه مطلب