Tag Archives: متن كوتان

داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد!

غریبه - علی سلطانی

غریبه   نه،اشتباه نمیدیدم گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید! اما نه! خودش بود داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد! نه برای او برای من غریبه بود. دستانش را نگرفته بود ولی. آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که، …

ادامه مطلب