Tag Archives: دلنوشته

کاشکی شعر مرا میخواندی

کاشکی شعر مرا میخواندی

کاشکی شعر مرا میخواندی  – کاشکی شعر مرا میخواندی – کاشکی شعر مرا میخواندی – کاشکی شعر مرا میخواندی – کاشکی  مرا میخواندی – کاشکی شعر مرا  – کاشکی شعر مرا میخواندی – کاشکی شعر میخواندی – کاشکی  مرا میخواندی    کاشکی شعر مرا میخواندی   گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری …

ادامه مطلب

ستاره

ستاره

ستاره ستاره ای ستارها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستارها که از ورای ابرها بر جهان نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب   نامه های عاشقانه پاره میکنم ای ستارها اگر بمن مدد کنید دامن از غمش پر …

ادامه مطلب

کلافه گی

کلافه گی

کلافه گی گاهی اوقات ناگهان بخودت می آیی و درگیر سکوت میشوی. نگاه به دور و بر، به آسمان، و هرجا که چشمت بیفتد میکنی؛ به هرچی چیزی فکر میکنی. به فصل ها، سال ها، روز ها، دقایق؛ به زمانی که میگذرانی و گذراندی فکر میکنی که… که دقیقا چه …

ادامه مطلب

چرا نبوسیدم؟

چرا نبوسیدمشان ؟

چرا نبوسیدمشان ؟ چرا نبوسیدمشان ؟     آن روزچای گرفته بودی لیوان با لب هایت بازی میکرد راستی چرا نبوسیدمشان ؟ سیگار به لب میزنم، دود سیل می شود به سینه ام و من موهایم عجیب کوتاه است از سال نو میترسم از زمستان بی شال و کلاه من …

ادامه مطلب