Tag Archives: داستان كوتاه،عشق،دوست داشتن

عشق

عشق

الکی میگفت نمیدونم عشق چیه. فک میکرد من ندیدم صبح یواشکی دو قاشق عشق ریخت تو لیوان چای هم زد،بعد لبخندشو جمع و جورکرد آورد داد دستم گفت واسه خودم ریختم واسه تو ام ریختم. ولی هرکسی نمیدونست من چای رو فقط با شکر میخورم. میدونست؟ همین دم ظهری. پاشد …

ادامه مطلب