متن كوتاه

داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد!

غریبه - علی سلطانی

غریبه   نه،اشتباه نمیدیدم گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید! اما نه! خودش بود داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد! نه برای او برای من غریبه بود. دستانش را نگرفته بود ولی. آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که، …

ادامه مطلب

آدمکش کور

آدمکش کور

آدمکش کور   آدمکش کور   چند سال بعد روزی که فکرش را هم نمی کنیم توی خیابان با هم روبرو می شویم. تو از روبرو می آیی. هنوز با همان پرستیژ مخصوص به خودت قدم بر می داری فقط کمی جا افتاده تر شده ای… قدم هایم آهسته تر …

ادامه مطلب

کلافه گی

کلافه گی

کلافه گی گاهی اوقات ناگهان بخودت می آیی و درگیر سکوت میشوی. نگاه به دور و بر، به آسمان، و هرجا که چشمت بیفتد میکنی؛ به هرچی چیزی فکر میکنی. به فصل ها، سال ها، روز ها، دقایق؛ به زمانی که میگذرانی و گذراندی فکر میکنی که… که دقیقا چه …

ادامه مطلب

آرامش ؟

آرامش ؟

اگر دنبال آرامش هستی با هر کسی درد دل نکنو همه چیز زندگیت را نگو  وقایع زندگی تو مال خودت است پس پیش خودت نگهدار  آرامش می خواهی با شخصی که مخالف توست زیاد بحث نکن به حرف هایی که می زند فقط گوش کن  آرامش می خواهی همیشه از …

ادامه مطلب

سیگار دوست وفادار ?

سيگار دوست وفادار

میدونى هیچوقت فکرشم نمیکردم روزى سیگار بکشم.حالا،سالهاست که سیگار منو میکشه. چایى،منو میریزه. آینه،سراغ دندونام و میگیره،حال ریه ام را مى پرسه. من به ناچار با موهام ور میروم…! @Mahsibilo

ادامه مطلب