دلنويس

شب قدر | حافظ

شب قدر

شب قدر آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است – تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است – کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف صد هزارش گردن جان …

ادامه مطلب

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد   در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : “چقدر وقت دارم؟”“بیست و چهار ساعت, شاید کم تر”ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.” میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا …

ادامه مطلب

داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد!

غریبه - علی سلطانی

غریبه   نه،اشتباه نمیدیدم گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید! اما نه! خودش بود داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد! نه برای او برای من غریبه بود. دستانش را نگرفته بود ولی. آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که، …

ادامه مطلب

کاشکی شعر مرا میخواندی

کاشکی شعر مرا میخواندی

کاشکی شعر مرا میخواندی  – کاشکی شعر مرا میخواندی – کاشکی شعر مرا میخواندی – کاشکی شعر مرا میخواندی – کاشکی  مرا میخواندی – کاشکی شعر مرا  – کاشکی شعر مرا میخواندی – کاشکی شعر میخواندی – کاشکی  مرا میخواندی    کاشکی شعر مرا میخواندی   گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری …

ادامه مطلب

کلافه گی

کلافه گی

کلافه گی گاهی اوقات ناگهان بخودت می آیی و درگیر سکوت میشوی. نگاه به دور و بر، به آسمان، و هرجا که چشمت بیفتد میکنی؛ به هرچی چیزی فکر میکنی. به فصل ها، سال ها، روز ها، دقایق؛ به زمانی که میگذرانی و گذراندی فکر میکنی که… که دقیقا چه …

ادامه مطلب