داستان كوتاه

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد   در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : “چقدر وقت دارم؟”“بیست و چهار ساعت, شاید کم تر”ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.” میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا …

ادامه مطلب

داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد!

غریبه - علی سلطانی

غریبه   نه،اشتباه نمیدیدم گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید! اما نه! خودش بود داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد! نه برای او برای من غریبه بود. دستانش را نگرفته بود ولی. آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که، …

ادامه مطلب

چه خبر :) !

چه خبر :) !

بعد از سال ها همدیگر را دیده بودیم، رفیق خوبی بود آن سال ها. اما خب میدانی که تقدیر سرگرمی اش همین است، اینکه خوب ها را از تو بگیرد. بعد از روبوسی بلافاصله بدون اینکه مجال بدهد پرسید خب چه خبر ؟ آن لحظه انگار دنیا برایم از حرکت …

ادامه مطلب

عشق

عشق

الکی میگفت نمیدونم عشق چیه. فک میکرد من ندیدم صبح یواشکی دو قاشق عشق ریخت تو لیوان چای هم زد،بعد لبخندشو جمع و جورکرد آورد داد دستم گفت واسه خودم ریختم واسه تو ام ریختم. ولی هرکسی نمیدونست من چای رو فقط با شکر میخورم. میدونست؟ همین دم ظهری. پاشد …

ادامه مطلب